آه، به جهنم! - پيراهنِ پشمينِ صبر بر زخمهاي خاطرهام ميپوشم و ديگر هيچگاه به دريوزهگيِ عشقهاي وازده بر دروازهي کوتاهِ قلبهاي گذشته حلقه نميزنم.
(برگرفته از "غزلِ آخرين انزوا"- احمد شاملو)
|
آه، به جهنم! - پيراهنِ پشمينِ صبر بر زخمهاي خاطرهام ميپوشم و ديگر هيچگاه به دريوزهگيِ عشقهاي وازده بر دروازهي کوتاهِ قلبهاي گذشته حلقه نميزنم. (برگرفته از "غزلِ آخرين انزوا"- احمد شاملو)
+ نوشته شده توسط سپند در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت
1:13 قبل از ظهر |
بیوگرافی از چشم تو که افتادم، شکستم. سنگ شکسته هم فقط به دردِ سرشکستن میخورد. یا به انتظار پا کوفتن رهگذری ...
+ نوشته شده توسط سپند در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت
1:8 بعد از ظهر |
وقتي که تو از دردِ تنهايي خويش ميگفتي، من از رنجِ با هم بودن حرف میزدم. ديگر نميشد گفت که گرماي تابستان حالم را خراب کرده است. که اينجا هوا آنگونه نبود که تابستان را حس کنم. حتي روزهايي که بعضی از شهرها، آب يا برق نداشتند، ما لحظهاي کمبودش را حس نکرديم. فقط گاهي اوقات تلفن را به بهانهي کابل برگردان قطع ميکردند. آنقدر کابلها را برگرداندند که ما هم کمکم برگشتيم. برگشتيم به عقب، به گذشته و قيد تلفن را زديم و چشم اميدمان به کبوترها بود که شايد، نامه بياورند. زماني سروده بودم: دلم ميگيرد؛ دلم ميگيرد از همهي سيمهاي تلفن که به گورستان نميرسند. حالا سالها از سرودن آن شعرها ميگذرد. سالها بعد، که من از دردِ تنهايي خويش ميگويم، در حاليکه تو کنارم خواهي بود.
+ نوشته شده توسط سپند در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت
1:12 قبل از ظهر |
ظهور سيفونيسم در طول تاريخ، همواره مکاتبي بودهاند که بر زندگي بشر تاثيرات قابل توجهي داشته اند. از آنجا که در مطالعه مکاتب گوناگون کمتر به سيفونيسم پرداخته شده است، سعي کرديم در اينجا به مطالعهاي پديدارشناختي در زمينه ظهور سيفونيسم در ميان جوامع مختلف بپردازيم. شايد اولين انديشه سيفونيسم بعد از سخنان يکي از سردمداران حکومتي شکل گرفت. وقتي مردم در اوج جريانات احساسي قرار داشتند و سخنان رهبران حکومتي نيز متاثر از آن، در قالبي احساسي شکل ميگرفت، يکي از رهبران اعلام داشت: ملتي که سيفون نداشته باشد، به کثافت کشيده ميشود، پس سيفون براي حکومت عاملي ضروري است. بعد از آن، روشنفکران سيفوني ظهور کردند و نظريههاي سيفونيستي بر زندگي اجتماعي، تاثيرات محسوسي برجاي گذاشت. اولين تاثير آن، به صورت گسترش سيفون در بين اقشار مختلف بود. چرا که يک احساس جمعي جز با تثبيت شدن بر روي يک شيء مادي، نميتواند به خودآگاهي دست پيدا کند و اين شي مادي در قالب سيفون متجلي ميشد. بدين گونه در بسيجي همگاني، چيزي در حدود نود و هشت و دو دهم درصد مردم، سيفون دار شدند. در همان دوره يکي از روشنفکران گفته بود، سيفونها نامهايي بدون وجودند، نه وجودهايي بدون نام. که البته مدتي بعد از گفتن اين سخن، محکوم به اعدام شد و طبق راي دادگاه، اجراي حکم بايد در ملا عام صورت ميگرفت. بدين صورت که در يکي از ميادين شهر، او را از يک سيفون آويزان کردند و شايد اين اولين اعدام در ملاء عام بود. بعد از اين اقدام بود که انديشهاي نوين در ذهن حاکمان شکل گرفت، مبني بر اينکه هر چه بيشتر سيفونها در اجتماع ظاهر شود و از دروني شدن افراطي سيفونها جلوگيري گردد؛ در واقع در مانيفست سيفونيسم منظور شد که هدف از سيفوني کردن زندگي اين است که ديگر ميان زندگي خصوصي و عمومي مرزي موجود نباشد. و مبناي آن، نظريهاي بود که بيان ميکرد: آنچه مردم را براي سلطهي توتاليتاريسم آماده ميکند، تنهايي است. يعني هنگامي که در حاشيهبودن، تجربهي هر روزهي تودههاي رو به افزايش قرن ما شده است. بدين صورت براي رهايي از شکلگيري حکومت توتاليتر، پديدهاي نوين به نام سيفون شهري ظهور کرد. هر چند در ابتدا عدهاي از روشنفکران سيفونيستي با آن به مخالفت پرداختند و راه خود را جدا نمودند و هم اکنون آنها را به نام نئوسيفونيستها ميشناسيم. اما جريان اصيل سيفونيسم با تحليلي اسپينوزايي به تبيين اين پديده پرداخت، بدين صورت که چيزهاي خوب براي آن خوباند که ما دوستشان داريم نه اين که از اين رو دوستشان ميداريم که خوباند. بنابراين سيفون شهري گويي در حال نهادينه شدن است. به اعتقاد نگارنده، سيفون شهري اگر پديدهاي بيمارگون و ناشي از انحطاط نباشد، چيزي جز کمونيسمِ تغيير شکل يافته نيست. + نوشته شده توسط سپند در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت
8:28 بعد از ظهر |
قربانيان دستهاي قدرت گدايي چهره کثيف فقر است و فقر، زادهي نابرابريهاي اجتماعي؛ و اين نابرابريها چيزي نيست جز خواستگاه قدرت، جهت بقاي خويش. بحث بر سر اين مسئله نيست که پول و مالکيت خصوصي، قدرت ميآورد يا قدرت است که شرايط انباشت سرمايه و پول را فراهم ميکند. بلکه بايد در نظر داشت که قدرت براي بازتوليد خود، به انسداد اجتماعي نياز دارد و انسداد اجتماعي يعني اِعمال قدرت براي حفظ نابرابري اجتماعي. در واقع قدرت، خود عامل بوجود آمدن نابرابري اجتماعي و همچنين تلاش براي حفظ اين نابرابري در جهت تثبيت خويش است و اين عبارت کلاسيک را يادآور ميشود که ملتي فقير ميگردد که فقير نداشته باشد. پس فقر براي بقاي قدرت عملي ضروري است. و اين فقر در بيشتر موارد منجر به ظهور جماعتي به نام گدايان ميشود. حضور گدايان در شهر امري عادي و اجتنابناپذير به نظر ميرسد و همه ما بارها با آنها روبرو شدهايم. روند رو به رشد گدايان به گونهاي بوده است که امروز تکديگري به حرفهاي با الگوهاي نوين تبديل شده است. گدايان شهري به گونهاي سيستماتيک به ارتقا مهارتهاي حرفهاي خويش پرداختهاند که ديگر نميتوان نابرابريهاي سياسي و منزلتي را در مورد آنها به عنوان عاملي در جهت نابرابري اقتصادي منظور نمود. شيوههاي اقناعي گدايان برگرفته از ساختار قدرت در چارچوب نظام سرمايهداري است. براي توضيح آن ميتوان به ظهور مراکز خريد اشاره کرد؛ هر چند نميتوان مزاياي مراکز خريد (از جمله تسهيل در امر تامين نيازهاي شهروندان) را ناديده گرفت، اما برخي نيازهاي کاذب که از طريق شيوههاي اقناعي در مراکز خريد بوجود ميآيد، موضوعي است که با سطح رفاه اجتماعي و توان مالي مردم جامعه براي خريد، در تناقض است. بدين صورت ساختار قدرت در نظامي که مولفههاي ناهمگن سرمايهداري بطور بيمارگونهاي در آن رشد يافته است، آگاهانه در جهت حفظ نابرابري و به دنبال آن وجود گدايان شهري جهد ميورزد. از نگاه فوکو قدرت در صورتي قابل تحمل است که بخش قابل ملاحظهاي از خودش را پنهان کند. بدين صورت قدرت، نيمه پنهان خود را در قالب طرحهاي حمايتي از محرومين جامعه فرافکني ميکند. و در دراز مدت، تکديگري به عنون فرهنگ در متن جامعه، نهادينه ميشود. ضمن آنکه ردپاي مافيا در تکديگري و رابطه مستقيم آن با قدرت جاي تامل دارد و در اين ميان قربانيان اصلي يعني زنان، کودکان و جواناني هستند که گزينههاي مناسبي جهت برانگيختن حس انساندوستي در جامعه، به شمار ميروند. اينگونه است که تمام افراد جامعه آگاهانه يا ناآگاهانه در راستاي اهداف پنهان قدرت مشارکت ميورزند و قرباني دست خويش ميشوند؛ چه آن دستي که براي گدايي دراز ميشود و چه آن دستي که براي کمک کردن. + نوشته شده توسط سپند در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت
8:26 قبل از ظهر |
اراده معطوف به قدرت
در جامعهاي زندگي ميکنيم که سلطهي نظام مردسالارانه بر بسياري از ابعاد زندگي اجتماعي و فردي ما احساس ميشود. فعالين دفاع از حقوق زنان با تمام محدوديتهاي سياسي و اجتماعي براي دستيابي به حداقلها، تلاشهاي قابل ستايشي داشتهاند. فمينيستهاي ايراني در مسير دفاع از حقوق زنان نه تنها با موانع حکومتي روبرو هستند، بلکه برخي از خط قرمزهاي فرهنگ تودهاي که ريشه در سنت ما دارد، سدي در برابر فعاليت آنها ميباشد. سنتي که آميخته با عقايد و انگارههاي مذهبي و ديني ميباشد و به راحتي پذيراي هرگونه شالوده شکني و تغيير حتي در ازاي بهبود وضع موجود نميباشد. از ديدگاه برخي فمينيستها، زن به عنوان سوژه اجتماعي با تجسد زنانه است. در واقع اينگونه نگاه به زن، به عنوان موجودي در تمايز با ساير مقولات که از جمله بارزترين آنها “مذکر بودن“ است، در پارهاي از مواقع حساسيتهايي ايجاد ميکند. تفاوت ميان درک فمينيستي و غيرفمينيستي، در تفاوتِ سرشت زنانه نيست بلکه تفاوت در برداشت فمينيستي از زن و جهان است. هاراوي (Haraway) بر اين عقيده است که سوژه زنانه ميتواند مثل يک سايبرگ (cyborg) سرشار از تضاد باشد و مبتني بر يک جوهره زنانه. برخي از برداشتها و رويکردهاي راديکال در جنبشهاي فمينيستي، دلايل محروميت و مورد ظلم قرار گرفتن زنان را تنها در وجود ساختار مردسالارانهي جامعه جستجو ميکند. اينگونه نگاه تک بُعدي و يک جانبه، در مواردي موجب ناديده انگاشتن برخي عوامل موثر ديگر ميشود که ارتباطي با ساختار مردسالارانه ندارد. شايد عدم پذيرش هرگونه انتقاد وارد بر فمينيسم با برچسب انديشههاي متاثر از سلطهي مردانه، به نوعي حذف صورت مسئله باشد. توجيه نمودن تمام کاستيهاي موجود در زمينه حقوق زنان، با سلطهي نظام مردانه و رابطه آن با قدرت، سادهترين راه براي کساني است که با اولين دستآويز سعي بر رهايي از محروميتهايي را دارند که در طول تاريخ در حوزه زنان به چشم ميخورد. تاثير سلطه مردانه بر نوع نگاه به بدن و تجسم زنانه و زيبايي -جداي از تعاريف نسبيگرايانهي آن- غير قابل انکار است؛ اما وجود محرکي هژمونيک به سمت زيباييگرايي انحصارگرا، نکتهاي است که ميتوان برخي از ريشههاي آن را در ساختار زنانهي اجتماع جستجو کرد. در هر صورت نميتوان برخي تفاوتهاي فيزيولوژيک را ناديده انگاشت؛ و تمام اينها دست در دست هم ميدهد تا زنانِ فاقد زيبايي چهره و تناسب اندام در جامعهي مصرفگرا به انزوايي ضد پورنوگرافي و يا بالعکس طرفدار رابطهي جنسي آزاد و بيقيد پناه برند. ظهور لزبينها (لزوماً نه به معناي همجنسگرا) و فروپاشي نظام مردسالارانه به بهاي افول زندگي بشري با عينيت يافتن فروپاشي نهادي به نام خانواده، نتيجه برخي تفکرات افراطي و راديکال است. فمينيسم راديکالي براي تحقق يافتن ارزشهاي زنانه، روشي را اتخاذ نموده که به مثابهي ”نيست انگاري“ موجوديت مردانه، در ضرورتِ ”قلب ارزشي از تمامي ارزشهاي کنوني“ جهد ميورزد، و چنين رويکردي به همراه موضع قدرت نظام مردسالارانه، به ظهور لزبينيسمِ راديکالِ سادومازوخيست منتج خواهد شد. و اين موضوعي است که جاي تامل بسيار دارد. در نهايت شايان ذکر است که نقد برخي از مواضع فمينيستي، بدان معنا نيست که افراد شرکت کننده در اين جنبش اجتماعي نبايد به دنبال هژموني باشند. نکتهاي که بايد به آن توجه داشت، اين است که فمينيسم به عنوان يک ”عمل“ و نه يک نظريه، بايد در قالب فرهنگي جامعه، بومي شود. فمينيستهاي ايران بايد همواره به ياد داشته باشند که الگوهاي اروپايي براي جامعهاي با ساختار سنتي کشورمان در بسياري مواقع با مشکل مواجه خواهد شد. ما همچنانکه در تغيير ساختار قوانين حکومت تلاش ميکنيم بايد در تغيير نگرش افراد جامعه نيز فعاليتهايي به مراتب بيشتر انجام دهيم. و تفاوتهاي فرهنگي مردم ايران با ساير کشورها را در نظر داشته باشيم. علاوه بر آن در داخل کشور نيز تفاوتهاي بسياري بين فرهنگ مناطق مختلف وجود دارد و شايد براي هر خرده فرهنگ بايد مطالعات گستردهاي جهت تغيير نگرش مردم آن نسبت به حقوق زنان صورت گيرد. در اين مسير شايد مواضع افراطي، به ظاهر تاثيرگذارتر باشد و متاسفانه در ايران نيز رغبت به چنين موضعي از سوي فمينيستها بيشتر است. و اين همان چيزي است که کاتوزيان در وصف جامعه ايراني از آن به عنوان جامعه کوتاهمدت ياد ميکند. به اعتقاد نگارنده فعاليتهاي فرهنگي هر چند در مدت زمان بيشتر، اما در نهايت با اثرات مطلوبتر و ماندگارتر، يکي از راهکارهاي موجود پيش روي فمينيستهاي ايران ميباشد. + نوشته شده توسط سپند در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
9:57 قبل از ظهر |
وهم پراگماتيک "ما براي آنکه بتوانيم ديگران را آزاد سازيم، اول بايد خود را آزاد کنيم." "برونو باوئر" ما براي رسيدن به برخي از اهداف خويش، مسير را اشتباه انتخاب کردهايم. در جريان فعاليتهاي خود به جايي ميرسيم که پرداختن به واقعيتهاي تلخ جامعه امروز از درجه اعتبار ساقط ميشود و جاي خود را به فرو رفتن در خلسهي جام باشگاههاي اروپا ميدهد. مدعيان دفاع از حقوق زنان، به نگارش مطالبي در حد غرولندهاي مادربزرگها ميپردازند؛ حال آنکه جاي خالي بحثهاي علمي و حقوقي با استناد به تحليلهاي جامعهشناسانه در حوزهي زنان، هر چه بيشتر احساس ميشود. تشکلهاي دانشجويي، اقدام به حذف فعاليني ميکنند که با عقايد فردي متوليان فعلي آن همنوايي ندارند. و شايد در مواردي به استفادهي ابزاري از آنها بپردازند. در واقع اينگونه نگاه ابزاري و منفعتطلبانهي انسانها به يکديگر، پيامد ناسازگاري اجتماعي است. اين ناسازگاري ابعاد گوناگون دارد. و در حالات مختلف ميتواند بروز کند. آنچه امروز به آن مبتلا شدهايم، ناسازگاري انفعالي است و اين بهترين راه براي رهايي از برچسبهاي افراطيگري ميباشد. و بطور تدريجي تلاش براي رسيدن به حقوق خود را فراموش ميکنيم. تلاش براي دستيابي به حداقلهايي که از آن محروم شدهايم. وقتي که ماهيت محروميت به طور نادرستي درک شود يا افراد تجربهکنندهي محروميت نتوانند مستقيما علل آن را محو نمايند، در اين مواقع افراد محروم بيشتر به ايدئولوژي ديني روي خواهند آورد تا ايدئولوژيهاي غير ديني. در چنين مواردي، دين به جاي اينکه علل محروميت را محو نمايد، بيشتر به جبران احساس محروميت ميپردازد. و اين راهي است که در ناسازگاري انفعالي، ارضاکننده است. همچنين هنگامي که يک سازمان اجتماعي (حتي ناآگاهانه) با دستيابي به خواستههاي هژمونيک طبقهي حاکم موافقت کند، (به تعبير گرامشي) مبدل به دستگاه ايدئولوژيک دولتي ميشود، چنين سازماني شايد ديگر صلاحيت دفاع از حقوق و آزاديهاي فردي را نداشته باشد. وقتي که ساختمان انجمن اسلامي در دانشگاه اميرکبير را تخريب کردند، در واقع ديوارهايي را فرو ريختند که يگانه پايگاه دانشجويان براي رسيدن به خواستههاي صنفي و سياسيشان بود. اگر فردا در اين دانشکده، دفتر انجمن اسلامي را تخريب کنند، چه چيزي را از دست خواهيم داد؟ و يا اصلا چيزي براي از دست دادن وجود دارد؟
+ نوشته شده توسط سپند در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:7 قبل از ظهر |
... وقتي که هر روز متولد ميشوي، ديگر از بديهاي ديروز يادت نيست. فراموش ميکني که ديروز به سختي گذشت. تو روزي هزار بار متولد ميشوي و من روزي هزار بار ميميرم. تو اصلا يادت نميآيد که دوستانت مردهاند، يادت نميآيد که تنها شدهاي. فراموش کردهاي که ديگران نيز در انزواي خويش به افيون پناه بردهاند. فراموش کردهاي که انسان بودن، تجسد درد است و باز از صداي نالهها و فريادها، به سکوت چندشآور خويش ميگريزي. وقتي که از ننگ انفعال خود، در لجن فرو رفته بودي و کثافت همهي وجودت را گرفته بود، آن زمان نيز من از تو ميمردم. ...... ... + نوشته شده توسط سپند در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت
5:19 بعد از ظهر |
بزرگترين بدبختي انسان از آنجايي آغاز ميشود كه ديگر تحمل بدبختي تازهاي را نداشته باشد.
. + نوشته شده توسط سپند در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت
12:21 بعد از ظهر |
پيشبينيهاي سپنداراموس
امسال يکي از دوستان من کچل خواهد شد، فقط به خاطر آنکه اعتماد به نفسش را از دست ندهد فعلا به او چيزي نميگويم. يکي ديگر از دوستانم امسال ميميرد. اين را هم به خودش نميگويم. امسال يکي در کنکور قبول ميشود و ديگري قبول نميشود، به نفر اول اگر بگويم مغرور ميشود و دومي، نااميد. تابستان امسال هوا مثل سگ گرم ميشود. خشکسالي ميشود. آب جيرهبندي ميشود. امسال قرار است جنگ شروع شود؛ اما باز شروع نميشود. امسال يکي از دوستانم، همچنان چت ميکند؛ اين يک نفر، در پيشبينيهاي پارسال هم داشت چت ميکرد. امسال يکي از دوستانم ميخواهد ازدواج کند؛ اين يکي در پيشبينيهاي چهارسال پي در پي ميخواست ازدواج کند. يکي ديگر از دوستانم امسال ميميرد. اين يکي با آن اولي تفاوت دارد چون مثل سگ ميميرد. امسال روزها هوا روشن است و شبها تاريک. اين مورد، در پيشبينيهاي هر سال ديده شده است. امسال مثل هر سال است. + نوشته شده توسط سپند در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت
5:55 بعد از ظهر |
|
|