
تودهی شهری همواره خطری بالقوه برای مقامات سیاسی بوده است. در شهر بر خلاف روستا و یا بادیه بسیاری از افراد میتوانند برای حمایت و پشتیبانی از یک آرمان یا برای اعتراض به یک امر مشترک با هم تماس داشته باشند، به هم سر بزنند و سر انجام به خیابانها بریزند. در این میان محافظهکارانی همچون گوستاو لوبن ابراز میدارند که مردم هنگامی که در جریان هیجانی جمعی قرار میگیرند که توسط جماعت به وجود آمده، موقتا برخی قوای تعقل منطقیای را که در زندگی عادی دارند از دست میدهند.
جماعت بخشی از زیست روزمره زندگی شهری است. آنچه در مراکز خرید، پارکها و دیگر اماکن وجود دارد، جولانگاهی است برای جمع شدن بدون خطر مردم. زمانی که صحبت از اعتراضات خیابانی و تودهای میشود با همان جماعت سروکار داریم. و این چیزی است که ما شاهد آن بودیم. جماعتی که در آن زنان و دختران دیگر به پشت صحنه ارجاع داده نشدند و خود در نقش کنشگر، حضور فعال یافتند. فعلیت یافتن این خطر بالقوه برای مقامات سیاسی همراه بود با مشارکت گروه بزرگی از مردم که حضور آنها دیگر محدود به مراکز خرید و پارکها نبود. جماعتی به نام زنان و دختران.
تلاش جمعی برای رسیدن به هدفی مشترک خارج از حوزهی نهادهای رسمی که سایه نظام مردسالار بر آن سنگینی میکند، به گونهای دیگر خود را بازنمایی کرد که در تاریخ جنبشهای اجتماعی از حیث مشارکت زنان و کیفیت و تاثیرگذاری آن بینظیر بوده است.
نظام تولید معنا، در جریان اعتراضات اخیر متاثر از اصلیترین عضو آن –در این مقوله خاص- یعنی زن، به گونهای سامان یافت که فرهنگ اعتراض، دیگر کنشی مبتنی بر خشونت نبود. چیزی که تبلور آن را در اولین گامهای اعتراض شاهد بودیم. هر چند ساختار چنین فرهنگ اعتراضی بارها مدرنتر از بستری بود که اعتراض در آن صورت میگرفت و دلیل برخوردهای خشونتآمیز تا حد زیادی مدلول این بستر بود؛ اما با این حال تحلیل لوبن با گذر زمان، کمتر روند اعتراضات اخیر را در بر میگرفت چرا که زنانهشدن حوزه اعتراضات، این جریان را هر چه بیشتر به سمت کارناوالیزه شدن سوق داد و بدین گونه بود که به تعبیر باختین، توانست بدنه جمعی و غیر رسمی مردم را مورد تجلیل قرار داده و در برابر ایدئولوژی رسمی و گفتمان قدرت مذهبی و دولتی بایستد.
بدین سیاق، جنبش زنان فقط مفهومی تاریخی و ساختگی نیست که منحصر به نوعی خاص از گفتمان باشد. دو دیگر آنکه هویت سیاسی زنان، این بار زیر مجموعه مبارزات اجتماعی دیگر نبود، بلکه خود در محور قرار داشت و اتفاقا این بار به دور از دوگانههای مذهبی-سکولار و یا سنتی- مدرن، هویتی سیاسی برساختهی فعلیتیافتن نیروی رهاییبخش را شاهد بودیم که سالیان سال نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا به پشت صحنه و تدارکاتچی دیگر مبارزات و جنبشها بدل گشته بود و از این جهت اعتراضات اخیر مردم ایران و حضور زنان، نمونهای منحصر به فرد به شمار میآید.
در اعتراضات اخیر، زنان اعتراض خود نسبت به نابرابری جنسیتی در ساختار جامعه را در قالب جنبش دموکراسیخواهی مطرح کردند و این نشان از آگاهی جمعی همان تودهای است که حافظان وضع موجود به گریز از خردورزی متهمش میکنند. تفکیک میان این دو حوزه (برابری جنیسیتی و دموکراسیخواهی) در اعتراضات اخیر و در شرایط مبارزاتی امروز، نشان از نبود آگاهی جنسیتی است چرا که این دو بیش از پیش در هم تنیده است. و اتفاقا در جریان اعتراضات شاهد آن بودیم که چنین تفکیکی صورت نگرفت. تحولات اخیر بستری مناسب را برای به چالش کشاندن بسیاری از نابرابریهای جنسیتی فراهم ساخت که در قالب موج دموکراسیخواهی عریان شد.
در نهایت شاهد آن هستیم که این بار یک زن در میان تعداد زیادی از مردانی که در این جنبش کشته شدند، به نماد اصلی جنبش بدل میشود و این خود جای تامل دارد. چرا که ندا نه تنها در حافظه تاریخی ایران بلکه در حافظه تاریخی مبارزات جهان نیز ثبت شد و این پیامی است که در چنین نمادی نهفته است؛ مظلومیت یک ملت تحت بیرق مظلومیت تاریخی زن.
هیچ دردی مشترک نیست
این فریادها و ناله هاست که بیشتر اوقات مشترک و یکی هستند
اما هیچ دردی مشترک نیست
پزشک می گفت دیگر به دردها فکر نکن
گفت اصلا فکر نکن
گفت فکر دردها، درد کشنده ای را برایت می آورد
گفت اوضاعت خراب است پسر
گفت فکر کرده ای با فکر کردن چیزی درست می شود، با غصه خوردن دردی درمان میشود؟
گفت انتخاب با خودت است
بیست و ششم شهریور سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت به ساعت هشت شب
آنقدر روزها گذشتند و گذشتند تا به عدد سیزده رسید
درست در عدد سیزده بود که تمام نحسی هایم به پایان رسید
و این درست زمانی است که دیگر نیازی نیست که روزی سیزده بار به دستشویی بروی
دیگر نیازی نیست روزی سیزده بار هستی ات را بالا بیاوری
دیگر نیازی نیست دو سیزده سال زندگی ات را ملامت کنی
ما با تاریخمان به زندگی ادامه میدهیم
تاریخی که نه در آن برای ما شادی هست و نه غم
فقط روایتی است که دیگر نیازی نیست فراموشش کنیم
چرا که تاریخ به گذشته پیوسته است
چرا که تاریخ ما از روز سیزدهم آغاز می شود
از سیزده که می گویم، زندگی را به یاد خواهم آورد
بگو از باغهای آلبالو که گذر می کردم هوس آلبالوهای سرخ به سرم زد
اما نگو شب بود، تاریک بود، راه را گم کردم
انگار فراموش کردی وقتی که تنها می شوم از پنجره به تماشای باغهای آلبالو می نشینم
و فراموش کردی دست هایت را در جوی آب کنار باغ بشویی
و اصلا یادت نبود که خورشید بی رحمتر از هر روز، زمین را روشن کرده بود
و باز گفتی
شب بود، تاریک بود، راه را گم کردم...
کاش بعضی چیزها را نمی دانستم
.....
....
من همیشه چوب خورده ام
چوب کارهای نکرده ام
چوب راه های نرفته ام، چوب لذتهاي نبرده ام، چوب حرفهاي نگفته ام
چوب چيزهاي نداشته ام را
چوب دردهاي درمان نكرده ام
و در نهايت چوب چوبهاي نخورده ام را
هر روز ميخورم
"برای حسام سلامت"
من اعتراف میکنم که هیچ یک از اعترافات را باور نکردهام.
نام و شهرت: مردم
دیروز یعنی شنبه، دادگاهی! برگزار شد و کیفرخواستی منتشر و بعد از آن اعترافاتی از تلویزیون حکومتی پخش شد.
برای آنهایی مینویسم که دیروز پشت میز اتهام نشستند و حرفهایی زدند. و برای آنهایی که دیر یا زود پشت آن میز قرار خواهند گرفت و مجبور میشوند حرفهایی بگویند.
من از اینجا مینویسم. حرفهایم بعد از زندان نیست. و شکنجهای هم مرا وادار به گفتن اینها نکرده است. صراحت لهجهام هم از اینروست. و مجبور نیستم کراهت لهجه را به ناچار تعبیر به صراحت کنم.
اعتراف میکنم که گناهکارم.
اعتراف میکنم که مرتکب جرمهای بزرگی شدهام.
من به جرم مردم بودن، گناهکارم.
بدان سبب که در انتخابات شرکت کردم و رای دادم، گناهکارم. از آن رو که به احمدینژاد رای ندادم، گناهکارم.
من مرتکب جرم بزرگی شدهام، جرم آنکه گلوله به مغزم شلیک شد و کشته شدم.
من گناهکارم. چه گناهی بزرگتر از آنکه باتوم خوردهام. گناه کتک خوردن. مهر سکوت بر لبانم گذاشتم و باز کتک خوردم. کتک خوردم و به جرم کتک خوردن و زخمی شدن باز هم کتک خوردم.
من به جرم آنکه در اتاقم در خوابگاه نشستم و به من حمله کردند و با کابل و زنجیر به جانم افتادند، گناهکارم.
من اعتراف میکنم با گروهک اندک و انگشتشمار مردم ارتباط داشتهام و بدین سبب هم گناهکارم.
گناه من باری ریخته شدن خونم بر زمین است.
اما دستانم به خون هیچ بیگناهی آلوده نشد.
آنان که دستانشان به خون بیگناهان آلوده است، امروز خود بر جایگاه قضاوت نشستهاند.
من اعتراف میکنم که هر روز زیر لب زمزمه میکنم که ما بیچرا زندگانیم و آنان به چرا مرگ خود آگاهان
من اعتراف میکنم که دیشب، پس از آنکه رسانهی حکومتی اعترافات! را پخش کرد، صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور آسمان شهر را به لرزه در آورد.
اعتراف میکنم که مردم آنقدر فریاد زدند تا صدایشان به سلولهای زندان برسد.
آنقدر فریاد زدند تا آنان که امروز در بند هستند، بدانند که مردم هیچ یک از اعترافات را باور نکردهاند.
آنچه مردم را به روی پشت بامها کشاند و وادارشان کرد تا از عمق جان فریاد برآورند، نه رسانههای بیگانه بود، نه نیروهای برانداز خارج از کشور و نه سازماندهندههای فرامردمی، بلکه فجایعی بود که در بیدادگاه این حکومت توسط رسانهی حکومتی به تصویر کشیده شد.
آنچه بود بغض مردم بود که از شدت ظلم و بیداد به فریاد بدل گشت.
آنچه بود، اشکهایی بود که بر گونهها جاری گشت.
اما برای تمام آنهایی که آن سوی میلهها نشستهاند میگویم که به زودی به جای آنکه فرو ریختن اشک بیگناهان را نظاره کنیم، شاهد فرو ریختن دیوارهای استبداد و ظلم خواهیم بود.
این را من میگویم، من که نامم مردم است.
بیشتر وقتها اینگونه است که نوشتهات را آن کسی که باید بخواند، نمیخواند
در عوض دیگری میخواند و فکر میکند که برای او نوشتهای
بعد تمام این فکرها جمع میشود و تکرار میشود تا زمانی که به خودت میآیی و میبینی نوشتههایت دیگر برای آنکه باید بخواند، نیست؛ بلکه دقیقا برای آن دیگری نوشته میشود
و آنکه باید بخواند، بی هیچ عذری از دست میرود و تو از دست او میروی
تا چشم باز میکنی فقط خاطرهای از یک آغوش گرم برایت مانده است که تمام عمر جایگزینی برای آن نخواهی یافت
سرانجام تصمیم خود را گرفتم و در انتخابات شرکت نمیکنم. نه از آن رو که انتخاباتی فرمایشی در پیش داریم یا اینکه به تعبیر عدهای در ایران انتصابات جایگزین انتخابات شده است. اتفاقا این دوره نیز همانند دوره دوم انتخابات سال 84، این مردم هستند که انتخاب میکنند. همانگونه که مردم در دوره دوم انتخابات برای ”نه به هاشمی“ پای صندوقها رفتند و احمدینژاد متولد شد، این بار برای نه گفتن به خیلی چیزها عزم خود را جزم کردهاند که در انتخابات شرکت کنند. طیف بزرگی که حول نه به هاشمی شکل گرفته بود امسال نیز در ابعادی دیگر وجود دارد. علاوه بر آن موج ”نه به هاشمي“ كه همچنان ادامه دارد و ريشه در معلولانگاري رنجهاي اقتصادي مردم در خاندان هاشمي دارد، جریان ديگري برای "نه گفتن" به احمدینژاد شکل گرفته و موجی جدید برای مشارکت به راه افتاده است. مهمترین وجه این موج، مشارکت بالای مردم برای تصمیمگیری در مورد سرنوشت کشورشان و به دنبال آن مشروعیت یافتن هر چه بیشتر نظامی است که همواره کمیت حامیانش در قالب حرکتهای تودهای، بزرگترین ابزار برای نمایش اقتدار یا همان قدرت مشروعیتیافتهاش بوده است.
تسامح حکومت دربرابر تجمعات تنشزای مردم در این دو هفتهی مانده به انتخابات، هم اجتنابناپذیر است و هم تاکتیکی از سوی حکومت برای القای حس حرکت به سوی دموکراتیزه شدن؛ آن هم به شکل تقابل آرا در قالب لمپنیزم خیابانی.
شبهای پر هیاهو و همراه با شور و نشاطی که مردم پشت سر میگذارند، نه واکنشی عقلانی سیاسی، بلکه در حجم بسیار بالای آن، ناشی از اندوه و غم و فقدان بسترهای لازم جهت شادی و شور جمعی پس از انقلاب است که همزمان با یافتن اندک روزنهای، به صورت کارناوالهای خودجوش و نشاطآور فرافکنی میشود. چیزی که شاید اولین نمونههای غیرایدئولوژیک آن، پس از بازی ایران و استرالیا در مقدماتی جام جهانی 1998 شکل گرفت.
در اين میان باید این نکته را در نظر داشت که قدرت در ایران به شکل بسته و دایرهوار وجود دارد. بدینصورت که در دورهای فقط از شکل هندسی دایرهوارش خارج میشود، اما همچنان این دور قدرت باقی میماند. زمانی که صحبت از موزانه قدرت میشود، اين گونه تعبير ميشود كه موازنه قدرت یعنی بازگرداندن صورت قدرت به همان دایرهای که برآمدگی نداشته باشد. موسوی در این دوره همان نقش را برای موازنه قدرت بازی میکند. لمپنیزم سانتیمانتال احمدینژاد در این دوره با لمپنیزم مبتنی بر اخلاقگرایی کاذب و عوامفریبانهی موسوی مواجه میشود تا حرکت تودهای به سمتي پیش رود که موازنه قدرت برقرار گردد.
کروبی نیز هر چند در همین دایره قدرت محاط است اما در جهتی حرکت کرد که منجر بر برآمدگیهایی در محیط این دایره میشد. چنین برآمدگیهایی شاید با حرکت تودهای و لمپنیزم خیابانی که لازمهی قرار گرفتن در دور باطل قدرت در ایران است، همخوانی نداشت. اما دردآور آنجاست که نخبگانی که در قالب گفتمانی نیز همسویی زیادی با آن داشتند، جهت نیل به اهداف محافظهکارانه، پشت همان جریان توده قرار گرفتند و بدین صورت، خود وارد حوزهای شدند که همواره به آن نقد وارد میکردند.
لمپنيزم مبتني بر اخلاقگرايي كاذب و عوامفريبانهي موسوي از چاشني سوژه استعلايي ارجاع داده شده به رنگ سبز جهت همراه ساختن توده كه بر ساختهي جامعهاي با زيرساختي ديني و مذهبي است، بهره گرفته است و اتفاقا از چنين ترفندي به عنوان تاكتيكي جهت بسترسازي حداقلي در روند دموكراسي ياد ميشود، چرا كه به زعم روشنفكران حاميِ اين استراتژي، تغيير به آن صورت كه در قالب گفتماني مطرح ميشود، در توان جريان مدرن امروز جامعه ايران نميگنجد.
نكتهاي كه طيف زيادي از جريان روشنفكر ديني در ايران را حول موسوي گرد آورده است، تعابير غلط از سكولاريسم حتي در غالب همان روشنفكري ديني است كه پدران اين جريان در ايران ارائه دادهاند. چيزي كه در برنامههاي كروبي رد پاي آن به وضوح ديده شد همان گفتمان سكولاري است كه هر دو طيف روشنفكري ديني و جريان سكولار را براي رسيدن به حداقلهاي خود اقناع ميسازد.
آنچه تا كنون ما را حول كانديداتوري كروبي گرد آورده بود و در ادامه نيز به عنوان حامي اين جريان نگاه ميدارد، گفتماني است كه پيرامون آن شكل گرفت، نه شخص كروبي. گفتماني كه حمايت از آن يعني گشودن باب گفتمانِ تغييرِ گفتمان. در غير اين صورت در اين كوچهي دو سر بن بست، شركت در اين انتخابات چيزي جز بر عبث پاييدنِ جريان مدرن نخواهد بود. ضربهاي كه روشنفكرانِ حامي موسوي به چنين جرياني خواهند زد از اين جهت است كه حافظانِ وضع موجود اين بار در پوشش تغيير وارد ميدان ميشوند. ضمن اينكه فراموش نكنيم كه پس از انتخابات با اين پتانسيل (حتي كاذب) شكل گرفته در جامعه، با روي كار آمدن هر كانديدايي (حتي احمدينژاد) تا مدتي فضاي باز اجتماعي در قالب همان لمپنيزم اجتماعي وجود خواهد داشت. بنابراين نبايد زياد انتظار خواهان تغيير بودن جامعه را در چهار سال بعد داشته باشيم.
درست است ما هميشه بايد يادمان باشد كه در انتخاباتي شركت ميكنيم كه در جمهوري اسلامي برگزار ميشود، اما نكتهاي كه به ذهن ميآيد اين است كه:
خلايق را هر چه لايق.